شام غربان....
غذای مراسم شام عریبان

فقط خداوند هست عاشق واقعی پس بهتر است ((مرنجـــــی ومرنجــــانی))
غذای مراسم شام عریبان

| دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد | که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد | |
| سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس | که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد | |
| ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم | تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد | |
| به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله | به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد | |
| شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن | مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد | |
| من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم | که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد | |
| سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم | طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد | |
| سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ | که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد |

تاریخ..۴/۹/۱۳۹۱
زاهدان .. خیابان پهلوانی
| در نظربازی ما بیخبران حیرانند | من چنینم که نمودم؛ دگر ایشان دانند | |
| عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی | عشق داند که در این دایره سرگردانند | |
| جلوهگاه رُخ او دیدهی من تنها نیست | ماه و خورشید هم این آینه میگردانند | |
| عهد ما با لب شیریندهنان بست خدا | ما همه بنده و این قوم خداوندانند | |
| مُفلسانیم و هوای مِی و مُطرب داریم | آه اگر خرقهی پشمین به گرو نستانند | |
| وصل خورشید به شبپرّه اعمی نرسد | که در آن آینه صاحب نظران حیرانند | |
| لاف عشق و گِلِه از یار؟ زهی لاف دروغ! | عشقبازانِ چنین مستحق هجرانند | |
| مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار | ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند | |
| گر به نِزهتگه ارواح بَرَد بوی تو باد | عقل و جان، گوهرِ هستی، به نثار افشانند | |
| زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد | دیو بُگریزد از آن قوم که قرآن خوانند | |
| گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان | بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند |
| الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها | که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها | |
| به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید | ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها | |
| مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم | جرس فریاد میدارد که بربندید محملها | |
| به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید | که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها | |
| شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل | کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها | |
| همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر | نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها | |
| حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ | متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها |
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری بر گزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
پــروردگـارا!
بـالهـایمــ گمــ شـده انــد؛
تــو دریـایـی و مـن تکـه چـوبـی...
بـدونِ تــو نیستمــ و حـرکتــ؛
بـرایمــ بــی معنیستـــ
پــس مــرا ببــر بــه هــر سمتـــی
کــه رضـایتــ هستـــ
مـن مطیعمــ... مطیع!
"پس مرا ببر به هر سمتی که رضایت هست."زندگی به من آموخت هر چیز قیمتی دارد
پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود !
تقویمشــ پـر شــده بـــود و تنهــا دو روز ،تنهــا دو روزخــط نخـــورده باقـــی مــانــده بــود
پــریشـــان شــد ، آشفتـــه و عصبانـــی نـــزد خـــدا رفتـــ تــا روزهــای بیشتـــری از خـــدا
بگیـــرد داد زد ، بـــد و بیــراه گفتـــ و خــدا سکوتـــ کـــرد ...
جیـــغ زد و جـــارو جنجــال راه انداختــــ ، خـــدا سکوتـــ کـــرد ... آسمـــان و زمیـــن را
بـه همــ ریختـــ،خـــدا سکوتـــ کـــرد ...کفــر گفتـــ و سجــاده دور انداختـــ ، خـــدا
سکوتـــ کـــرد؛دلشـــ گرفتـــ ، گریستــ و بــه سجــاده افتـــاد...
خــدا سکوتشــ را شکستـــ و گفتـــ :
عــزیــزمــ ، امـــا یکـــ روز دیگـــر همـــ رفتــــ تمامــِ روز را بـه بد و بیـــراه و جــار و جنجـــال
از دستـــ دادی تنهـــا یکـــ روز دیگـــر باقیستـــ ،بیــا لـااقــل ایــن یکـــ روز را زنـدگــی کــن
لـا بـه لـای هــق هقــش گفتــــ : امــا بـا یکـــ روز ... چکــار میتــوان کـــرد؟!
خـــدا گفتــــ :
آنــ کســـ کــه لذتـــ یکـــ روز زیستـــن را تجــربـه کنــد گویـــی هـــزار ســـال زیستــه
استـــ و آنـــ کــه امروزشـــ را در نمیــابــد هـــزار ســال همـــ بـه کـارشــ نمــی آیـــد
آنگـــاه خـــدا سهمــِ یکـــ روز را در دستانشـــ ریختـــ و گفتــــ :
حــالـا بــرو و یکـــ روز زنـدگــی کـــن
او ماتـــ و مبهوتـــ بــه زنـدگـــی نگـــاه کــرد کـــه در گــودی دستانشـــ مــی درخشیــد
مــی تـرسیــد حـرکتـــ کنـــد مــی تـرسیــد راه بــرود مــی تـرسیـد زندگــی از لـابـه لـای
انگشتانشـــ بـریـزد...قــدری ایستــاد بعـــد بــا خــودشـــ گفتـــ:
وقتــی فردایـــی نــدارمــ نگـــه داشتــن ایـــن زندگـــی چـــه فـایــده ای دارد .
بگـذار ایـن یکـــ مشتــ زندگـــی را مصرفـــ کنمــ آنـــ وقتـــ شــروع بــه دویــدن کـــرد...
زندگـــی را بـه ســر و رویــش پاشیــد... زنـدگــی را نـوشیــد و زندگــی را بـوییـــد...
چنـــان بـه وجـــد آمــد کــه دیــد مــی تـوانـد تـا تـه دنیــا بــدود؛
مــی تـوانــد بــال بــزنــد... مــی تـوانــد پـا روی خـورشیــد بگـــذارد...مــی تـوانـد ...
در آنــ روز آسمــان خراشـــی بنــا نکـــرد ، زمینـــی را مالکـــ نشــد ، مقامـــی را
بـه دستـــ نیـــاورد؛امــا در همــان یکـــ روز دستـــ بـر پوستــ درختــی کشیـــد
روی چمـــن خـــوابیـــد...کفشــ دوزکــی را تماشـــا کــرد...
ســرش را بالـا گـــرفتــــ و ابـرهــا را دیـــد و بــه آنهــایـــی کــه او را نمــی شنـاختنـــد
سلـامــ کــرد و بـرای آنهـــا کــه دوستشــ نـداشتنــد از تـه دلــ دعــا کــــرد...
او در همــان یکـــ روز آشتـــی کـــرد
خنــــــدیـــــد؛
سبکـــ شــــد...
لـذتـــــ بــــرد...
ســـرشـــار شــــد...
بخشیــــــــد...
عبــــور کــــرد...
و تمــامـــ شـــد...
او در همــانـــ یکـــ روز زنــدگــی کـــرد
مي گويند: روزي مولانا ،شمس تبريزي را به خانه اش دعوت کرد.
آتشی نمی سوزاند "ابراهیم" را
و دریایی غرق نمی کند "موسی" را
کودکی، مادرش او را به دستهای موجهای "نیل" میسپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونش
دیگری را برادرانش به چاه می اندازند؛ سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند؛ اما عاقبت بر تخت ملک مینشیند
از این "قصص" قـرآنـی هنوز هم نیاموختی؟!!!
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد؛
نمـــــی تـــواننــــــد....
او کـه یگانه تکیه گاهِ منـو تـوستـــ!
پــــــــــــــس...!
به "تدبیرش" اعتماد کن...
به "حکمتش" دل بسپار...
به او "توکل" کن...
و به سمتِ او "قدمی بردار"...
تا ده قدمـ آمدن او را به سوی خـود بـه تمـاشـا بنشینی
|
ای پيک راستان خبر يار ما بگو |
|
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو |
|
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور |
|
با يار آشنا سخن آشنا بگو |
|
برهم چو میزد آن سر زلفين مشکبار |
|
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو |
|
هر کس که گفت خاک در دوست توتياست |
|
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو |
|
آن کس که منع ما ز خرابات میکند |
|
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو |
|
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود |
|
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو |
|
هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير |
|
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو |
|
بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان |
|
با اين گدا حکايت آن پادشا بگو |
|
جانها ز دام زلف چو بر خاک میفشاند |
|
بر آن غريب ما چه گذشت ای صبا بگو |
|
جان پرور است قصه ارباب معرفت |
|
رمزی برو بپرس حديثی بيا بگو |
|
حافظ گرت به مجلس او راه میدهند |
|
می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو |

عید غدیر خم برتمامی شیعیان مبارک
| دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت | بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت | |
| یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم | افکند و کُشت و عزّت صید حرم نداشت | |
| بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار | حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت | |
| با این همه هر آن که نه خواری کشید از او | هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت | |
| ساقی بیار باده و با محتسب بگو | انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت | |
| هر راهرو که ره به حریم درش نبرد | مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت | |
| حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدّعی | هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت |
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ
عَلَیهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلا تَخَافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ
الَّتِی كُنْتُمْ تُوعَدُونَ «فصلت/30»
به یقین کسانی که گفتند: «پروردگار ما
خداوند یگانه است!» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند که:
«نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده
شده است!
مادر و پسر
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را
باصدای بلند خواند.
او نوشته بود: صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که
گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من: 12.000 تومان!
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور
کرد و سپس قلم را برداشت و پشت
برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا، نظافت تو، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که: هزینه عشق واقعی من
به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک
شد ودر حالی که به چشمان مادرش
نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:
قبلاً به طور کامل پرداخت شده !!
تقدیم به تمام مادر های این سرزمین مخصوصا مادر خودم
خدای منی پس مرا چنان کن که تو می خواهی زیرا تو چنانی که من می
خواهم
پروانه تبار میشود با یک گل
گفتند نمیشود ولی میبینند
یک روز بهار میشود با یک گل
سکوت که می کنی میگذارند
به حساب جواب نداشتنت،
نمیدانند داری جان میکنی تا حرمتها را نگه داری.
خداوندا !
تو که باکلامی زمین و آسمان را آفریدی
با کلامی مرا جویباری کن که در خاک تشنه فرو روم
یا پروانه ای که ... پیش از طلوع آفتاب مرده باشم ...
اما سلام و آرزوي من براي خوشبختي تو ،
تو را در بر خواهد گرفت و احساس خواهي كرد اندكي شاد تر ...
و اندكي خوشبخت تري،
و نخواهي دانست كه ... چرا ؟