شمس هشتم

فقط خداوند هست عاشق واقعی پس بهتر است ((مرنجـــــی ومرنجــــانی))

شام غربان....

غذای مراسم شام عریبان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 23:54  توسط aliunique  | 

من وحافظ....

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد
من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد
سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 15:58  توسط aliunique  | 

مراسم پخت حلیم امام حسین(ع)

تاریخ..۴/۹/۱۳۹۱

زاهدان   ..   خیابان پهلوانی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 15:46  توسط aliunique  | 

من وحافظ...

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند من چنینم که نمودم؛ دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه‌گاه رُخ او دیده‌ی من تنها نیست ماه و خورشید هم این آینه می‌گردانند
عهد ما با لب شیرین‌دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مُفلسانیم و هوای مِی و مُطرب داریم آه اگر خرقه‌ی پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپرّه اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گِلِه از یار؟ زهی لاف دروغ! عشقبازانِ چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نِزهتگه ارواح بَرَد بوی تو باد عقل و جان، گوهرِ هستی، به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بُگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1391ساعت 14:25  توسط aliunique  | 

من وحافظ....

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 9:3  توسط aliunique  | 

من وحافظ...

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده​ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری بر گزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 0:15  توسط aliunique  | 

محرم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 23:33  توسط aliunique  | 

خدایا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 23:10  توسط aliunique  | 

خداجونم...

پــروردگـارا!

بـالهـایمــ گمــ شـده انــد؛

تــو دریـایـی و مـن تکـه چـوبـی...

بـدونِ تــو نیستمــ و حـرکتــ؛

بـرایمــ بــی معنیستـــ

پــس مــرا ببــر بــه هــر سمتـــی

کــه رضـایتــ هستـــ

مـن مطیعمــ... مطیع!

"پس مرا ببر به هر سمتی که رضایت هست."
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 22:57  توسط aliunique  | 

خیلی قشنگ....

خدایا نسیم نوازش کجاست ... کویرم ، سرآغاز بارش کجاست بیا تا به لبخند عادت کنیم ... به این راز پیوند عادت کنیم بیا ساده مثل چکاوک شویم ... بیا باز گردیم و کودک شویم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 15:35  توسط aliunique  | 

جالب....

زندگی به من آموخت هر چیز قیمتی دارد

پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:37  توسط aliunique  | 

گریه....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:31  توسط aliunique  | 

زندگی........

تقویمشــ پـر شــده بـــود و تنهــا دو روز ،تنهــا دو روزخــط نخـــورده باقـــی مــانــده بــود

پــریشـــان شــد ، آشفتـــه و عصبانـــی نـــزد خـــدا رفتـــ تــا روزهــای بیشتـــری از خـــدا

بگیـــرد داد زد ، بـــد و بیــراه گفتـــ و خــدا سکوتـــ کـــرد ...

  

جیـــغ زد و جـــارو جنجــال راه انداختــــ ، خـــدا سکوتـــ کـــرد ... آسمـــان و زمیـــن را

بـه همــ ریختـــ،خـــدا سکوتـــ کـــرد ...کفــر گفتـــ و سجــاده دور انداختـــ ، خـــدا

سکوتـــ کـــرد؛دلشـــ گرفتـــ ، گریستــ و بــه سجــاده افتـــاد...

خــدا سکوتشــ را شکستـــ و گفتـــ : 

 

 عــزیــزمــ ، امـــا یکـــ روز دیگـــر همـــ رفتــــ تمامــِ روز را بـه بد و بیـــراه و جــار و جنجـــال

از دستـــ دادی تنهـــا یکـــ روز دیگـــر باقیستـــ ،بیــا لـااقــل ایــن یکـــ روز را زنـدگــی کــن

لـا بـه لـای هــق هقــش گفتــــ : امــا بـا یکـــ روز ... چکــار میتــوان کـــرد؟!

خـــدا گفتــــ : 

 

آنــ کســـ کــه لذتـــ یکـــ روز زیستـــن را تجــربـه کنــد گویـــی هـــزار ســـال زیستــه

استـــ و آنـــ کــه امروزشـــ را در نمیــابــد هـــزار ســال همـــ بـه کـارشــ نمــی آیـــد

آنگـــاه خـــدا سهمــِ یکـــ روز را در دستانشـــ ریختـــ و گفتــــ :

      حــالـا بــرو و یکـــ روز زنـدگــی کـــن

 

او ماتـــ و مبهوتـــ بــه زنـدگـــی نگـــاه کــرد کـــه در گــودی دستانشـــ مــی درخشیــد

مــی تـرسیــد حـرکتـــ کنـــد مــی تـرسیــد راه بــرود مــی تـرسیـد زندگــی از لـابـه لـای

انگشتانشـــ بـریـزد...قــدری ایستــاد بعـــد بــا خــودشـــ گفتـــ:

  

وقتــی فردایـــی نــدارمــ نگـــه داشتــن ایـــن زندگـــی چـــه فـایــده ای دارد .

بگـذار ایـن یکـــ مشتــ زندگـــی را مصرفـــ کنمــ آنـــ وقتـــ شــروع بــه دویــدن کـــرد...

زندگـــی را بـه ســر و رویــش پاشیــد... زنـدگــی را نـوشیــد و زندگــی را بـوییـــد...

چنـــان بـه وجـــد آمــد کــه دیــد مــی تـوانـد تـا تـه دنیــا بــدود؛

مــی تـوانــد بــال بــزنــد... مــی تـوانــد پـا روی خـورشیــد بگـــذارد...مــی تـوانـد ...

 

در آنــ روز آسمــان خراشـــی بنــا نکـــرد ، زمینـــی را مالکـــ نشــد ، مقامـــی را

بـه دستـــ نیـــاورد؛امــا در همــان یکـــ روز دستـــ بـر پوستــ درختــی کشیـــد

روی چمـــن خـــوابیـــد...کفشــ دوزکــی را تماشـــا کــرد...

ســرش را بالـا گـــرفتــــ و ابـرهــا را دیـــد و بــه آنهــایـــی کــه او را نمــی شنـاختنـــد

سلـامــ کــرد و بـرای آنهـــا کــه دوستشــ نـداشتنــد از تـه دلــ دعــا کــــرد... 

او در همــان یکـــ روز آشتـــی کـــرد

خنــــــدیـــــد؛

سبکـــ شــــد...

لـذتـــــ بــــرد...

 ســـرشـــار شــــد...

بخشیــــــــد...

عبــــور کــــرد...

و تمــامـــ شـــد... 

  

او در همــانـــ یکـــ روز زنــدگــی کـــرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:22  توسط aliunique  | 

شمس ومولانا.....

مي گويند: روزي مولانا ،شمس تبريزي را به خانه اش دعوت کرد.


شمس به خانه ي جلال الدين رومي رفت و پس از اين که وسائل پذيرايي ميزبانش
 
رامشاهده کرد از او پرسيد: آيا براي من شراب فراهم نموده اي؟

مولانا حيرت زده پرسيد: مگر تو شراب خوارهستي؟!

شمس پاسخ داد: بلي.

مولانا: ولي من از اين موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهميدي براي من شراب مهيا کن.

ـ در اين موقع شب، شراب از کجا گير بياورم؟!

ـ به يکي از خدمتکارانت بگو برود و تهيه کند.

 - با اين کار آبرو و حيثيتم بين خدام از بين خواهد رفت.

 - پس خودت برو و شراب خريداري کن.

- در اين شهر همه مرا ميشناسند، چگونه به محله نصاري نشين بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داري بايد وسيله راحتي مرا هم فراهم کني چون من شب ها
 
بدون شراب نه ميتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوي به دليل ارادتي که به شمس دارد خرقه اي به دوش مي اندازد، شيشه اي
 
بزرگ زير آن پنهان ميکند و به سمت محله نصاري نشين راه مي افتد.

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسي نسبت به مولوي کنجکاوي نميکرد اما همين
 
که وارد آنجا شد مردم حيرت کردند و به تعقيب وي پرداختند.



آنها ديدند که مولوي داخل ميکده اي شد و شيشه اي شراب خريداري کرد و
 
پس از پنهان نمودن آن از ميکده خارج شد.

هنوز از محله مسيحيان خارج نشده بود که گروهي از مسلمانان ساکن آنجا،
 
در قفايش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا اين که مولوي
 
به جلوي مسجدي که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا
 
مي کردند رسيد.

در اين حال يکي از رقيبان مولوي که در جمعيت حضور داشت فرياد زد:
 
"اي مردم! شيخ جلاالدين که هر روز هنگام نماز به او اقتدا ميکنيد به محله
 
نصاري نشين رفته و شراب خريداري نموده است."

آن مرد اين را گفت و خرقه را از دوش مولوي کشيد. چشم مردم به شيشه افتاد

. مرد ادامه داد: "اين منافق که ادعاي زهد ميکند و به او اقتدا ميکنيد، اکنون شراب
 
خريداري نموده و با خود به خانه ميبرد!"

سپس بر صورت جلاالدين رومي آب دهان انداخت و طوري بر سرش زد که دستار از
 
سرش باز شد و بر گردنش افتاد.

زماني که مردم اين صحنه را ديدند و به ويژه زماني که مولوي را در حال انفعال
 
و سکوت مشاهده نمودند يقين پيدا کردند که مولوي يک عمر آنها را با لباس زهد
 
و تقواي دروغين فريب داده و درنتيجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و
 
چه بسا به قتلش رسانند.

در اين هنگام شمس از راه رسيد و فرياد زد: "اي مردم بي حيا! شرم نميکنيد که
 
به مردي متدين و فقيه تهمت شرابخواري ميزنيد، اين شيشه که ميبينيد حاوي
 
سرکه است زيرا که هرروز با غذاي خود تناول ميکند "

رقيب مولوي فرياد زد: "اين سرکه نيست بلکه شراب است"

شمس در شيشه را باز کرد و در کف دست همه ي مردم از جمله آن رقيب قدري
 
از محتويات شيشه ريخت و بر همگان ثابت شد که درون شيشه چيزي جز سرکه
 
نيست.رقيب مولوي بر سر خود کوبيد و خود را به پاي مولوي انداخت، ديگران هم
 
دست هاي او را بوسيدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوي از شمس پرسيد: براي چه امشب مرا دچار اين فاجعه نمودي و
 
مجبورم کردي تا به آبرو و حيثيتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: براي اين که بداني آنچه که به آن مينازي جز يک سراب نيست،
 
تو فکر ميکردي که احترام يک مشت عوام براي تو سرمايه ايست ابدي، در حالي
 
که خود ديدي، با تصور يک شيشه شراب همه ي آن از بين رفت و آب دهان به
 
صورتت انداختند و بر فرقت کوبيدند و چه بسا تو را به قتل ميرساندند.

اين سرمايه ي تو همين بود که امشب ديدي و در يک لحظه بر باد رفت.
 
پس به چيزي متکي باش که با مرور زمان و تغيير اوضاع از بين نرود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:18  توسط aliunique  | 

حقیقت.....

آتشی نمی سوزاند "ابراهیم" را

و دریایی غرق نمی کند "موسی" را

کودکی، مادرش او را به دستهای موجهای "نیل" میسپارد

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه می اندازند؛ سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد

مکر زلیخا زندانیش می کند؛ اما عاقبت بر تخت ملک مینشیند

از این "قصص" قـرآنـی هنوز هم نیاموختی؟!!!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد؛

نمـــــی تـــواننــــــد....

او کـه یگانه تکیه گاهِ منـو تـوستـــ!

پــــــــــــــس...!

به "تدبیرش" اعتماد کن...

به "حکمتش" دل بسپار...

به او "توکل" کن...

و به سمتِ او "قدمی بردار"...

تا ده قدمـ آمدن او را به سوی خـود بـه تمـاشـا بنشینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:6  توسط aliunique  | 

من وحافظ ...

ای پيک راستان خبر يار ما بگو

 

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسيم غم مخور

 

با يار آشنا سخن آشنا بگو

برهم چو می‌زد آن سر زلفين مشکبار

 

با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

هر کس که گفت خاک در دوست توتياست

 

گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو

آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند

 

گو در حضور پير من اين ماجرا بگو

گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود

 

بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو

هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير

 

شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان

 

با اين گدا حکايت آن پادشا بگو

جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند

 

بر آن غريب ما چه گذشت ای صبا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت

 

رمزی برو بپرس حديثی بيا بگو

حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند

 

می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 22:12  توسط aliunique  | 

آخر مردا.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 23:23  توسط aliunique  | 

خلاصه ی هستی....

 

عید غدیر خم برتمامی شیعیان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 23:17  توسط aliunique  | 

من وحافظ


دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشتبشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترمافکند و کُشت و عزّت صید حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یارحاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
با این همه هر آن که نه خواری کشید از اوهر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت
ساقی بیار باده و با محتسب بگوانکار ما مکن که چنین جام جم نداشت
هر راهرو که ره به حریم درش نبردمسکین برید وادی و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدّعیهیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 20:26  توسط aliunique  | 

زندگی...

زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 15:9  توسط aliunique  | 

زیبا....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 22:6  توسط aliunique  | 

خدایا.......

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ
وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ«بقره - 155»

قطعا همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، و کاهش در مالها و جانها و میوه ها،
آزمایش می کنیم؛ و بشارت ده به استقامت کنندگان!


الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ«بقره - 156»
آنها که هر گاه مصیبتی به ایشان می رسد، می گویند: «ما از آن خدائیم؛
و به سوی او بازمی گردیم!»


أُولَئِكَ عَلَیهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ«بقره - 157»
اینها، همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده؛
و آنها هستند هدایت یافتگان!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 21:58  توسط aliunique  | 

آه...

إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلا تَخَافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی كُنْتُمْ تُوعَدُونَ «فصلت/30»

به یقین کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است!» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل می‌شوند که:
«نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 21:55  توسط aliunique  | 

کلیپ غدیر

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 17:23  توسط aliunique  | 

مادرم.........عاشقتم

مادر و پسر




پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.


مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را


باصدای بلند خواند.


او نوشته بود: صورتحساب !!!


کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان


مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان


نمره ریاضی خوبی که


گرفتم 3.000 تومان


بیرون بردن زباله 1000 تومان


جمع بدهی شما به من: 12.000 تومان!


مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور


کرد و سپس قلم را برداشت و پشت



برگه صورتحساب این را نوشت:


بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ


بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ


بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ


بابت غذا، نظافت تو، اسباب بازی هایت هیچ


و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که: هزینه عشق واقعی من



به تو هیچ است.


وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک


شد ودر حالی که به چشمان مادرش


نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم


آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:


قبلاً به طور کامل پرداخت شده !!



تقدیم به تمام مادر های این سرزمین مخصوصا مادر خودم

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 17:54  توسط aliunique  | 

خدایا...

خدایا همین عزت مرا بس که من بنده ی توام و همین افتخار مرا بس که تو


خدای منی پس مرا چنان کن که تو می خواهی زیرا تو چنانی که من می


خواهم

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 17:52  توسط aliunique  | 

گل من....

شهر آینه دار میشود با یک گل

پروانه تبار میشود با یک گل

گفتند نمیشود ولی میبینند

یک روز بهار میشود با یک گل

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 17:50  توسط aliunique  | 

سکوت....


سکوت که می کنی میگذارند



به حساب جواب نداشتنت،



نمیدانند داری جان میکنی تا حرمتها را نگه داری.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 17:41  توسط aliunique  | 

خداجون....

 

خداوندا !

تو که باکلامی زمین و آسمان را آفریدی

با کلامی مرا جویباری کن که در خاک تشنه فرو روم

یا پروانه ای که ... پیش از طلوع آفتاب مرده باشم ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 12:56  توسط aliunique  | 

روزی.....

 روزي ياد تو از خاطرم خواهد گذشت و نخواهم دانست كجايي !

اما سلام و آرزوي من براي خوشبختي تو ،

تو را در بر خواهد گرفت و احساس خواهي كرد اندكي شاد تر ...

و اندكي خوشبخت تري،

و نخواهي دانست كه ... چرا ؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 12:56  توسط aliunique  | 

مطالب قدیمی‌تر